دانلود رمان سونامی از عادله حسینی

دانلود رمان جدید , دانلود رمان عاشقانه
تیر ۴, ۱۳۹۸
بازدید : 1083 بازدید

دانلود رمان سونامی از عادله حسینی

در این پست از بیست رمان ، رمان سونامی را آماده کردیم.برای دانلود رمان سونامی از عادله حسینی در ادامه با بیست رمان همراه باشید.

دانلود رمان سونامی از عادله حسینی

دانلود رمان سونامی از عادله حسینی

پارت اول رمان سونامی از عادله حسینی :

دستش را روی دستبند چوبی دور مچش می کشد و برای دختر مشتاق کنار دستش توضیح می دهد:
-از این زاویه شما یه مجموعه از درخت ها رو با پشت زمینه ی غروب می بینید اما اگر از سمت چپ و با یه نگاه متفاوت به عکس نگاه کنید متوجه میشید که عکس با یه دلیل دیگه ای گرفته شده. از اون سمت شما یه تک درخت می بینید که با فاصله از درخت های دیگه قرار گرفته. حالت شاخه های این تک درخت به شکلی که فرد می تونه این برداشتو بکنه که به سمت آسمون دراز شده و قصد گرفتن خورشیدو داره!
دختر هیجان زده مثل کسی که کشف مهمی کرده است با صدای بلند می گوید:

-وای آره الان که شما می گید دقت کردم. واقعا جالبه. چطور تونستید به این منظره با این دید نگاه کنید و این عکس رو بندازید؟
سعی می کند نا محسوس و بدون جلب توجه نگاهی به ساعت مچی اش بندازد:
-توانایی خاصی نمی خواست. یکم دقت و توجه به جزئیات برای گرفتن این عکس کافی بود.
دختر سر تکان می دهد و با نهایت احساسات می گوید:
-شما یه نابغه اید!

لبخند تشکر آمیزی به این مبالغه می زند و همزمان متوجه ی دست بلند کردن پویا از آن سوی سالن نمایشگاه می شود. نگاهی به دیوار مقابلش می اندازد. فقط چهار تابلوی دیگر باقی مانده تا دختر تمام تابلوهای روی این دیوار را ببینید. دنبال یک جمله در چارچوب ادب می گردد. یک جمله که به پشتوانه ی آن بتواند دختر را برای تماشای باقی تابلوها تنها بگذارد:
-ظاهرا اون طرف با من کار دارن. من یه سر میرم تا اون قسمت ولی اگر سوالی بود در خدمتم.
دختر نگاهی به سمت دیگر سالن می اندازد. مشخص است که اصلا نفهمیده دقیقا کدام طرف ولی با این حال لبخند مصلحتی می زند و با لحنی نسبتا ناراضی می گوید:

-خواهش می کنم من مزاحم وقتتون نمیشم. تابلوها کاملا گویا و زنده هستن.
سری برای دختر تکان می دهد و با گفتن یک فعلا عقب گرد می کند. لبخندش را می خورد. خدا رحم کرده بود که تابلوها گویا و زنده بودند و دختر برای درک مفهوم هر کدام نیاز به این همه توضیح داشت. با چشم دنبال پویا می گردد. همان جای قبلی مشغول صحبت با دختری است که قرمز لب هایش واقعا در هیچ مداد رنگی نیست. ظاهرا از هم صحبتی با پویا راضی است. چهره اش که این را می گوید. پویا دقیقا پشت به او ایستاده وگرنه حتما در مورد وضعیت رضایت یا نارضایتی او هم نظری قابل ارائه خواهد داشت.
خودش را به میز مستطیلی شکل می رساند. میزی که سطح آن با ظرف های شیرینی و آب پرتقال پر شده. سبد گل های طبیعی طرف دیگر میز را پر کرده اند و نمای خوبی به این قسمت داده اند. دستش را برای برداشتن یک پاکت آب پرتقال پیش می برد و همزمان اسم افرادی را که گل فرستاده اند با خودش مرور می کند.

-طرف سه پیچ بود نه؟

پویا در حال کشیدن صندلی کنار دستش این را می پرسد. بی هیچ عجله ای برای جواب دادن با نی کمی از محتویات پاکت را می خورد. پاکت را روی میز قرار می دهد ولی دستش را از دور آن آزاد می کند:
-سه پیچ؟

رمانهای پیشنهادی :

دانلود رمان آمال

دانلود رمان من از این شهر میرم

دانلود رمان دانشجوی شیطون بلا

برو بالا. چهار تا پنج تا حتی من به شیش پیچم فکر کردم.
پویا با صدا می خندد اما با وجود صدای موسیقی لایتی که در فضای نمایشگاه پیچیده خنده اش جلب توجه نمی کند. دستی به صورت شش تیغه اش می کشد و نگاه زیر چشمی به سمت دختر می اندازد. فقط یک تابلو به جلو رفته است:

-می فرستادیش من پیچ هاشو باز می کردم.
پاکت را از روی میز بر می دارد و با اشاره ی سر دخترک لب قرمزی را نشان می دهد:
-تو فعلا پیچ های نفر قبلی رو باز کن. پیچ در پیچ شدی. می ترسم ساییده شی.
پویا در میان خنده ای که از بار قبل بلندتر است بچه پرویی نثارش می کند و ادامه می دهد:

-برو از خدا بترس بچه جون. فکر کردی ما از اوناشیم؟ پاتو بردار از روی تسبیح من بکن تو کفش خودت.
نگاه مفهومی از بالا به پایین به سمتش می اندازد و وقت نمی کند جواب دندان شکنی به او بدهد. حضور سهراب دوست صمیمی پویا در آستانه ی در ورودی نمایشگاه این فرصت را از او می گیرد.

-اون پیچ گوشتی رو بذار زمین بعدا پیچ ها رو باز و بسته کن. فعلا مهمون داری!

پویا با سرعت سر می چرخاند و با دیدن سهراب از جا بلند می شود. با رفتن او نگاهش را در فضای سالن می گرداند. امروز روز هفتم از نمایشگاه عکس ده روزشان است. استقبال به نسبت روزهای اول و نمایشگاه های قبلی به مراتب بهتر است و این یعنی راه را اشتباه نرفته است. یعنی اگر قید بازار و تجارت را زده و به علایقش پرداخته خیلی هم متضرر نشده است. از جا بلند می شود و پاکت را درون سطل زباله ی گوشه ی سالن می اندازد. شالش را روی سر مرتب می کند ولی تلاشی برای پنهان کردن موهای حالت دار و خرمایی اش نمی کند. این شال مشکی که با خطوط نستعلیق از شعرهای مولانا پر شده را با آیدا خریده بود. به گفته ی آیدا بیش از حد به مانتوی بوته جقه دارش می آید. همین یادآوری کافی است تا با خودش زمزمه کند:
-چرا آیدا نیومد پس؟

رمان سونامی بصورت آنلاین می باشد.

برای خواندن رمان سونامی در  کانال زیر عضو شوید.

https://t.me/adeleho_novel

22
امتیاز :
دانلود رمان سونامی از عادله حسینی
4.78 از 40 رای
دیدگاهتان را بنویسید