دانلود رمان مسکوت از سروناز زمانی

دانلود رمان جدید , دانلود رمان عاشقانه
مرداد ۹, ۱۳۹۸
بازدید : 210 بازدید

دانلود رمان مسکوت از سروناز زمانی

در این مطلب از بیست رمان ، رمان مسکوت از سروناز زمانی را آماده کردیم.برای دانلود رمان مسکوت از سروناز زمانی در ادامه این پست با ما همراه باشید.

دانلود رمان مسکوت از سروناز زمانی

دانلود رمان مسکوت از سروناز زمانی

پارت اول رمان مسکوت از سروناز زمانی:

اثری که قصد خواندنش را دارید به هیچ شخص حقیقی اشاره ندارد و رویداد ها همه برگرفته از ذهن نویسنده می باشند . لطفا از هرگونه کپی و فوروارد کردن به شدت بپرهیزد .در اخر امیدوارم از خواندن این رمان لذت ببرید.

چشمانش را نمی توانست باز کند حس می کرد دستی نامرئی محکم مژه هایش را به هم چسبانده، ذهنش یاری نمی داد که کجاست؟

گره ای به ابروهایش انداخت ،صدایی می شنید.کمی دهانش را باز کرد که حداقل کمکی بخواهد اما ته گلویش به قدری خشک بود که به کویر گفته بود زکی!

ذهنش تجزیه و تحلیل می کرد ولی چیز خاصی دستگیرش نمی شد انگاری فکرهایش با او گرگم به هوا بازی می کردند نمی توانست یک کدامشان را بگیرد و روی همان تمرکز کند و تا اخر برود.

-عه مرجان ،این همون بازیگر معروفه نیست؟

گوشش را تیز کرد،اره حالا می توانست کمی از بلبشویی که در ذهنش راه افتاده بود بکاهد و روی صدایی که می شنید تمرکز کند .

-وایسا از نزدیک نگاهش کنم اخه صورتش پر از کبودیه .

نفسی را نزدیک صورتش حس کرد و بینی اش را چین داد ، نفس های زن به صورتش می خورد ،چندشش شده بود و نمی توانست اعتراضی کند.

-فاطمه اینکه خودشه ولی چرا جلوی اسم بیمار اسمش رو ننوشتن؟

آن یکی گویا در باغ نبود و هنوز محو چهره ی زن جوانی مانده بود که پوست سفیدش پر از شکوفه های بد رنگ بنفش و ابی از جبر زمانه بود شاید باید به جای شکوفه کلمه ی بهتری پیدا می کرد مگر نه اینکه شکوفه ها زیبا بودند سری تکان داد و گفت:

-ولی چقدر صورتش از نزدیک خوشگل تره ، نیگاه هیچ جاش عملی نیست.

ایدا کمی لای پلکش را باز کرد ، نمی توانست چشمش را در کاسه کمی بچرخاند تنها کمر به پایین دو دختر که از روپوش سفیدشان معلوم بود پرستارن را می دید.

-عه به هوش اومد بریم دکتر رو خبر کنیم.

حالا می توانست چشمش را کمی باز تر کند، مرد جوانی با گوشی پزشکی دور گردنش به او نزدیک می شد ، دلش می خواست بپرسد که انجا چکار میکند اصلا چرا به این وضع افتاده اما هیچی به ذهنش نمی رسید .

تنها یک اسم بود که در سرش دائم چرخ می خورد و هرچی به اطراف نگاه می کرد نمی توانست صاحب آن اسم را پیدا کند .

خسته از اشوبی که در سرش اتفاق افتاده بود چشمش را بست.

وقتی بار دیگر به هوش امد می توانست چشمش را باز کند اما شنیدن صدای او چشمش را محکم فشار داد و سعی کرد ضربان نا منظم قلبش را کمی سامان ببخشد می خواست بداند چه به سرش امده .می دانست اگر چشمش را باز کند باز همه روزه ی سکوت می گیرند که مثلا روحیه بیمار بهم نریزد نمی دانستند همین بی خبری چیزی است که انسان را از پا در می اورد.

رمان های پیشنهادی :

 

 

7
امتیاز :
دانلود رمان مسکوت از سروناز زمانی
5.67 از 6 رای
دیدگاهتان را بنویسید