دانلود رمان ببار ای سپید از شکوفه شهبال

دانلود رمان جدید , دانلود رمان عاشقانه
مرداد ۲۸, ۱۳۹۸
بازدید : 245 بازدید

دانلود رمان ببار ای سپید از شکوفه شهبال

در این پست از سایت بیست رمان ، رمان ببار ای سپید از شکوفه شهبال را آماده کردیم.برای دانلود رمان ببار ای سپید از شکوفه شهبال در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان ببار ای سپید از شکوفه شهبال

دانلود رمان ببار ای سپید از شکوفه شهبال

بخشی از رمان ببار ای سپید از شکوفه شهبال :

بهادر با هر دو دست صورتم را گرفت.نگاهش ب روی تک تک اعضای صورتم چرخید و روی لبها توقف نمود:
_تو از مکر المیرا چیزی نمی دونی. مثل اینکه با دیدن تو یه حدسایی زده بود برای همین به خونه که رسیدیم زد به سیم آخر تهدیدم کرد اگه بیام اینجا منو از خونه میندازه بیرون و.مهرشو میذاره اجرا.
حقیقت چون آوار برسرم ریخت! المیرا همسر اول بود و حق داشت چهارچنگولی از همسری که به گفته بهیه چند سال از خودش جوانتر بود، بچسبد. من همسر دوم بودم. من ناخواسته وارد زندگی مشترک آنها شده بودم. سریع از روی تخت برخاستم و روی صندلی نشستم. بهادر مقابل پاهایم زانو زد و دستانم.را گرفت:
_ چی شد؟ چرا ازم فاصله گرفتی؟

دستهایم را به سختی از میان دستهای مردانه ی او بیرون کشیدم:
_ رابطه ی ما درست نیست. برگرد برو سر خونه زندگیت. برو پیش همسرت منو فراموش کن.
بهادر سر بر روی پاهایم گذاشت:

_ نه منو از این بهشتی که ساختی بیرون نکن. اصلا خونه و. ماشین مال اون. بیا همین جا تو همین عمارت کنار مادربزرگ و عمه با هم زندگی کنیم، باشه؟

ناخواسته رویای هر روزه ام را به تصویر کشید ولی همه.ی آرزوی من درباره ی بهادر چون حبابی بود که المیرا آن را می شکست..سرش را با دو دست بلند کردم:

_ خواهش می کنم برو! نذار وابسته تر بشم. بهم رحم کن. اگه دوسم داری آرامشمو ازم نگیر!
لبهایش را بر روی چشمانم گذاشت:

_ باشه عزیزم. باشه نفسم تو فقط گریه نکن. من میرم.
با تردید گفتم:
_ اممم فففقط یه روز بیا بریم فسخ!

به محض شنیدن این حرف، چون فنر از جاجهید:
_ نه امکان نداره. فسخ نمی کنم. اجازه نمیدم مادربزرگم شوهرت بده. بالاخره همه موانع رو بر می دارم و میام پیشت.

مرا از روی صندلی بلند کرد و جعبه اژ از جیب کتش خارج نمود و مقابل چشمانم گشود. انگشتری زیبا با نگین های ریز یاقوت را درآورد و در انگشتم نمود. جیغ کوتاهی کشیدم:
_ وای چقدر قشنگه! ممنونم.

خیره در چشمانم زمرمه کرد:
_ نه دست تو قشنگتره.
دستانم را نوازش کرد:

_ فقط صبر کن شر المیرا رو کم می کنم و بالاخره برای همیشه میام.
از لمس دستانش جریان سیالی بسیار قوی وارد بدنم شد سرش نزدیک و نزدیک تر آمد و من بی اراده مقهور اراده اش در آغوش امنش خزیدم که صدای دق الباب آمد:
_ صدف خانم؟؟ حاج خانم گفتن بیایین ناهار!
به تته پته افتادم:

_ چچچشم الان میام.
بهادر سریع رهایم کرد و از اتاق گریخت. بلافاصله پس از او، به پایین رفتم. بهیه بشقاب مادرش را پر از پلو کرد، مادربزرگ ظرف خورشت را جلو کشید و گفت:
_پس بهادر کو؟؟

وااای پس می دانست او به اتاقم آمده! گفتم:
_نمی دونم.
چشمان شوخش را به من دوخت:
_مگه پیش تو نبود؟

از شدت شرم قادر به پاسخ نبودم که بهادر وارد شد:
_سلام صدف خوبی؟؟
سریع تشکر کردم و نشستم. بهادر برای خودش غذا کشید:
_ می بینم که اینجا رو کردی بهشت.

برای خواندن رمان ببار ای سپید از شکوفه شهبال در کانال زیر عضو شوید.

https://t.me/joinchat/AAAAAEfujJ8nKmfGFH94Yw

8
امتیاز :
دانلود رمان ببار ای سپید از شکوفه شهبال
4.55 از 11 رای
دیدگاهتان را بنویسید