دانلود رمان استخوان ها یی که تو را دوست داشتند

دانلود رمان جدید , دانلود رمان عاشقانه
جولای 8, 2019
بازدید : 1182 بازدید

دانلود رمان استخوان ها یی که تو را دوست داشتند

در این مطلب از سایت بیست رمان ، رمان استخوان ها یی که تو را دوست داشتند را اماده کردیم.برای دانلود رمان استخوان ها یی که تو را دوست داشتند در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان استخوان ها یی که تو را دوست داشتند

دانلود رمان استخوان ها یی که تو را دوست داشتند

نویسنده : شهرزاد شیرانی

خلاصه رمان استخوان ها یی که تو را دوست داشتند :

لیلیا ، همیشه فکر میکرد حسام فقط یک همسایه خوش قیافه است تا شبی که او را در حال انداختن مردی به داخل صندوق ماشینش دید و وقتی چند روز بعد چشمانش در فضایی نا آشنا باز کرد فهمید وارد بازی خطرناکی شده که رهایی از آن از کسی برنمی آمد جز حسام.اما عشق این میان همه چیز بهم میریزه

بخشی از رمان استخوان ها یی که تو را دوست داشتند :

– چه خبره اینجا ؟
عارف دستش را پشت سرش کشید.
– بهم ریخته یکم.
حسام نگاه جدی اش را به من و بعد به مچ بسته ام داد.به عارف اشاره کرد و گفت :
– برو زودتر کارو تموم کنیم و بریم.
عارف چرخی زد و با تاخیر به سمت در رفت.بعد از رفتنش حسام کمی جلو آمد و گفت : ساکتی؟
چشم های عصبی ام را به صورت خونسرد اش دوختم. دست هایش را در جیب فرو برد و آهسته تر گفت :

– حالا که باید حرف بزنی ساکتی!
ایستادم و کمی تاب خوردم تا روی پاهایم سِر شده از سرمایم بایستم.قدمی به سمتش برداشتم و با خشم نالیدم:

– چطوری اینقدر خونسردی؟اینقدر راحت بَدی؟
لبخند کوچکی زد و سرش را خم کرد وگفت :
– بازم سوال؟ باید به جواب برسی دیگه.
بعد انگشتش را به شقیقه ام زد و ادامه داد :

– اینو کار مینداختی اینطوری نمیشد.
غریدم : فرقیم می کرد ؟ خودم همراهی نمی کردم مجبورم نمیکردی ؟
دوباره به مچم نگاه کرد که حالا ساییدگی بند خط زخمی روی پوستم انداخته بود و با تاخیر گفت :
– چرا مجبورت می کردم.

رمان های پیشنهادی :

دانلود رمان اسطوره از پگاه

دانلود رمان سهم من از زندگی

دانلود رمان زوال اطلسی ها از یاسمین منصوری

دانلود رمان همسفر گریز از نغمه نائینی

دوباره به گریه افتادم و گفتم :
– خیلی آشغالی.
بند را با انگشتش کشید و به ناچار به سمتش کشیده شدم و ناله ام از درد بلند شد.دستم را بالا آورد و گفت :
– چقدر باید بهت تذکر میدادم تا متوجه میشدی ؟
راست می گفت.هزاران بار شاید.چندبار پلک زدم تا اشک از چشمم کنار برود و لب زدم :
– اما این چیزی از عوضی بودن تو کم نمیکنه.

انگشتش را روی مچم کشید و به آرامی گفت :
– از روز اول باید این اتفاق می افتاد.من نباید کشش میدادم.
قلبم ریخت.چشم هایش مثل وقت هایی که می ترساندم سرد و براق بود.انگار که میدانستم همه کاری از او بر می آید.چه برسد به نابود کردن من.توان کشیدن دستم را نداشتم.نمیدانستم چه حرفی بزنم.چهارستون بدنم می لرزید و مغزم درست کار نمی کرد.عصبی غریدم :
– ازت متنفرم.

بند دست بندم را رها کرد و دستش را پشت بازویم گذاشت و گفت :
– برعکس . قراره ازم خوشت بیاد.راه بیوفت.
پاهایم درست حرکت نمی کرد.حسام نگاهش را به بقیه داد و گفت :
– کجاست ؟
سهراب جواب داد :
– دارن میان بالا.

من را به سمت ستون هدایت کرد . با وحشت به آنها نگاه کردم.مرجان ناآرام بود و علی رنگ پریده.عارف در حال سیگار کشیدن بود و سهراب در نزدیکی ما ایستاده و چشم هایش را بدون پلک به حسام دوخته بود.
بعد چرخید و به من نگاه کرد.لبخند کجش را به لب هایش کشید و گفت :
– انگار اماده شدی ؟

رمان استخوان ها یی که تو را دوست داشتند بصورت انلاین می باشد.

برای خواندن رمان استخوان ها یی که تو را دوست داشتند در کانال زیر عضو شوید.

https://t.me/ostokhanhaeeketoradoostdashtand

35
امتیاز :
دانلود رمان استخوان ها یی که تو را دوست داشتند
4.75 از 8 رای
دیدگاهتان را بنویسید